|
|
|
|
|
اشعاری برای میر حسین موسوی(اس ام اس انتخاباتی) مرا شمسی شبیه مولوی بود/ دلارایی که آرایش قوی بود یکی پرسید شمست کیست گفتم/ همانا میرحسین موسوی بود ღ♥ღ گویند امام ما هوادارش بود/ ما نیز هوای موسوی را داریم ღ♥ღ ای مومنین: یک یا حسین تا میرحسین ღ♥ღ مردم ز سر صمیمیت می خوانند/ همواره به نام کوچکت میرحسین ღ♥ღ هرچند که 20 سال دیر آمده است/ در بیشه ی انتخاب شیر آمده است گر سید ما برفت از عرصه برون/ برخیز برادرم که میر آمده است ღ♥ღ دلسوخته مردی ، ازلی می خواهیم/ از جنس عدالت علی می خواهیم حرف دل هر چه عاشق این است آری/ ما میرحسین موسوی می خواهیم ღ♥ღ هموطن برخیز و عزم کار کن/ دوم خرداد را تکرار کن سیدی دیگر به میدان آمده/ موسم تغییر ایران آمده موسوی از ماست همراهش شویم ادامه مطلب |
||
|
+
نوشته شده در یکشنبه دهم خرداد 1388ساعت 17:8 توسط فرنود میداودی
|
|
||
|
|
|
|
|
اونـــا کــه میــمیرن مـیرن تــــو بــرزخ قـاطـی میشـن اهــل بهشت و دوزخ کـــار همـــــه اونجــــا بخـور بخـــوابــه تــــا روز آخــــر ، کــه حساب کتــابــه اونجــــــا یـــــــه سـیستم اداری داره واســــــه خودش ســاعت کاری داره سیـستِم اونجــــارو میگـــن عــالیــه کـــلِّ لـــــــوازمــــش دیجـیـتــا لـیــــه فــرشتــه ای هست کـه کارش اینه صُب تـــاشـب اونجـا بگیـــره بشینه کـارکـه نباشه حــوصله ش سرمیره میشـینه بـا کــــامـپیــوتــــر ور مـیره مـیخواس تــــوی کـامپـــیوتـر بگــرده رف تـــو پــــروفـــایل یــه پیره مــرده کــــامپیوتــر یکی دو دفه گف: دینگ پـــرید توی گــزینه ی " دیپورتینگ " فرشته هه دسپاچه شد کلیک کــــرد کامپیوتر بدجوری جیکّ وجـیک کـــــرد یهــــو در یـــــــه قــبر کهــنــــه وا شد یـــــه پیــــره مـرد بـــــــا شکـوه پا شد ازش ســـوال کـــــــردن اسـمت چیـــه گفـت: ابــوالقــــــــــاسم فـــردوسیـــه بقیه در ادامه ی مطلب ادامه مطلب |
||
|
+
نوشته شده در یکشنبه سوم خرداد 1388ساعت 12:7 توسط فرنود میداودی
|
|
||
|
|
|
|
|
اگـــه یـه روز رفتی یه جــــای دنیــــــا واسه خودت ماشین خریدی اونجــــــا یه چی بخر شبیه پیکـــــان بـــــــاشه صندلیاش مدل جـــــوانـــــان بـــــاشه وقتی کـــه پشت فـرمونش نشستی خواستی بفهمن کـه کجایی هستی اوّل کـــــــــار واســـــــــه جلو پنجـره یـــــه نعل اسب عــالی یـــــادت نـره یـــه وخ خیـــال نکن حــاجیت جـواده اون ورِ دنیـــــــا بد نظـــر زیـــــــــاده تسبـیـــحتــو بـــپـیـــچ دور شصـتـت مبــــایلـــتم در آر بگیـــر تـــو دستت رعـــــــــــــــایت حــق تقــــدم بـــده گــــــــازو بگیر به هچکی ام را نـــده بـا هر کی خواس جلـو بیفته لـج کن برو جلوش فرمــونـــو فوری کــج کـن یـه دفـه مثــل اسب وحشی رم کن روی تـمـــوم آدمــــــارو کــــم کـــن بقیه ی شعر در ادامه مطلب ادامه مطلب |
||
|
+
نوشته شده در یکشنبه سوم خرداد 1388ساعت 12:4 توسط فرنود میداودی
|
|
||
|
|
|
|
|
این شعر را خلیل جوادی شاعر خوش فکری که موضوعات اجتماعی روز را با مضامین طنز آمیخته است این بار برای میر حسین موسوی شعر طنزی سروده است تـــو کشــور چهـــــا ر چر خ پنـچر میخوای بیای چیکـار کنی بــرادر؟ چه می کنی با این همه کراکی؟ اینایی کـه زدن به جــاده خــاکی زبـــان بد بـــریده چشم بـد کـــور اگـه بـــازم شدی رئیس جمهــور نذار کسی ســــوار مـــردم بشه نذار دلار هـــای مـــــا گـــم بشه به قـــول یک نفر بیـــا و چی کن وزیــــــر فــــرهنــگو معــرفی کن وزیـــــر فرهنگی کــه مـرد باشه اهل کمــــــال و اهل درد بـاشه فک نکنـه قصیــــده بنــد رخـتـه منجیک ترمذی یـه جـور درخـتـه * کـار نداریم شمــا الی یــــا بلی حدَّ اقلّش اینـه کـــه خــوشگلی بقیه در ادامه ی مطلب ادامه مطلب |
||
|
+
نوشته شده در پنجشنبه سی و یکم اردیبهشت 1388ساعت 15:7 توسط فرنود میداودی
|
|
||
|
|
|
|
|
گِردِ شمع میر باز یاران حلقه بگرفته به گِردِ شمعِ میر یا رب این انبوه افزا ، یا رب اینک دست گیر چشمِ آینده نگر می خواهد و عقلِ سلیم تا روان سازد دوباره ، چرخِ این گاری پیر عقل را پشتِ زبانِ کم سخن باید که دید هر که این دیده ندارد ، یا رب آور او به زیر خنده بر لب می نشاند خوش خبر امّا چرا خنده دایم بر لب آرد ، فاتحِ نامِ نذیر ؟ منفعت کی می برَد اهل و عیالِ دامدار (شعر ذوالفقار شریعت) بقیه در ادامه ی مطلب ادامه مطلب |
||
|
+
نوشته شده در شنبه بیست و ششم اردیبهشت 1388ساعت 17:49 توسط فرنود میداودی
|
|
||
|
|
|
|
|
میر می آید میر می آید ، چراغان این زمان باید نمود وقت دل تنگی به سر آمد ، غزل باید سرود اوج می گیرد دوباره آن همای انتظار مرغک تا بام رفته ، میکند امشب فرود اینک آیینه غبار از چهره اش خواهد گرفت روی او آخر نباشد پوششی جز خاک و دود ادامه مطلب |
||
|
+
نوشته شده در شنبه بیست و ششم اردیبهشت 1388ساعت 17:43 توسط فرنود میداودی
|
|
||
|
|
|
|
|
به نام خدا سوالات ویژه تعطیلات نوروزــــــ پایه سوم راهنمایی مدرسه نمونه دولتی امام جعفرصادق(ع) دانش آموزان عزیزلطفاپس ازپاسخگویی آنها دربرگه ای پاسخ آنهارابعدازتعطیلات تحویل دهید ضمناتادوروزبعدازتعطیلات هیچ پاسخ نامه ای تحویل گرفته نمی شود
ادامه مطلب |
||
|
+
نوشته شده در دوشنبه دوازدهم فروردین 1387ساعت 20:15 توسط فرنود میداودی
|
|
||
|
|
|
|
|
+
نوشته شده در یکشنبه یازدهم فروردین 1387ساعت 2:21 توسط
|
|
||
|
|
|
|
|
+
نوشته شده در شنبه دهم فروردین 1387ساعت 11:14 توسط
|
|
||
|
|
|
|
|
میرزا محمد تقی متخلص به بهار روز پنجشنبه 12 ربیع الاول 1304 قمری در شهر مشهد به دنیا آمد. پدرش میرزا محمدکاظم صبوری، ملک الشعر ای آستان قدس رضوی بود. بعد از پدر وبه فرمان مظفرالدین شاه لقب ملک الشعرایی به پسر رسید. این مستزاد نیز از اوست که در سال 1329 ه.ق در روزنامه نوبهار انتشار یافت.
این دود سیه فام که از بام وطن خاست از ماست که بر ماست وین شعله سوزان که برآمد ز چپ وراست از ماست که بر ماست جان گر به لب ما رسد از غیر ننالیم با کس نسگالیم از خویش بنالیم که جان سخن این جاست از ماست که بر ماست یک تن چو موافق شد، یک دشت سپاه است با تاج وکلاه است ملکی چو نفاق آرد، او یکه وتنهاست از ماست که بر ماست ما کهنه چناریم که از باد ننالیم برخاک ببالیم لیکن چه کنیم آتش ما در شکم ماست از ماست که بر ماست اسلام گر این روز چنین زار وضعیف است زین قوم شریف است نه جرم ز عیسی نه تعدی زکلیساست از ماست که بر ماست ده سال به یک مدرسه گفتیم وشنفتیم تا روز نخفتیم و امروز بدیدیم که آن جمله معماست از ماست که بر ماست گوییم که بیدار شدیم این چه خیالی است بیداری ما چیست بیداری طفلی است محتاج به لالاست از ماست که بر ماست گویند بهار از دل وجان عاشق غربی است یا کافر حربی است ما بحث نرانیم درآن نکته که پیداست از ماست که بر ماست |
||
|
+
نوشته شده در سه شنبه ششم فروردین 1387ساعت 20:17 توسط
|
|
||
|
|
|
|
|
زندگینامه ی شهریار رو که براتون گذاشتم.این مطلب رو هم دنبال اون بگیرید. ادامه مطلب |
||
|
+
نوشته شده در سه شنبه ششم فروردین 1387ساعت 20:6 توسط
|
|
||
|
|
|
|
|
شهریار در سال ۱۳۲۸هجری قمری در تبریز...
تهیه کننده:مبین یاراحمدی
روی ادامه ی مطلب کلیک نمایید ادامه مطلب |
||
|
+
نوشته شده در سه شنبه ششم فروردین 1387ساعت 20:1 توسط
|
|
||
|
|
|
|
|
نصرالدين به خانه يكي از اعيان و اشراف رفت. نوكر گفت: «آقا تشريف ندارند.» اتفاقاً آن شخص كاري با نصرالدين پيدا كرد و روز بعد به خانه نصرالدين رفت و در زد. نصرالدين از پشت در گفت: «من خانه نيستم.» مهمان گفت: «چرا شوخي ميكني، اين كه صداي خودت است.» نصرالدين گفت: «خودت شوخي ميكني، من حرف نوكر تو را ديروز باور كردم، تو امروز نميخواهي حرف خود مرا باور كني؟» بقیه در ادامه ی مطلب ادامه مطلب |
||
|
+
نوشته شده در دوشنبه پنجم فروردین 1387ساعت 3:19 توسط فرنود میداودی
|
|
||