تبليغاتX
دانش نامه ی ادبیات - حکایات نوروزی (طنز)
در قسمت سمت چپ وبلاگ را به هر زبانی می خواهید ترجمه کنید

نصرالدين به خانه يكي از اعيان و اشراف رفت. نوكر گفت: «آقا تشريف ندارند.»

اتفاقاً آن شخص كاري با نصرالدين پيدا كرد و روز بعد به خانه نصرالدين رفت و در زد.

نصرالدين از پشت در گفت: «من خانه نيستم.»

مهمان گفت: «چرا شوخي مي‌كني، اين كه صداي خودت است.»

نصرالدين گفت:‌ «خودت شوخي مي‌كني، من حرف نوكر تو را ديروز باور كردم، تو امروز نمي‌خواهي حرف خود مرا باور كني؟»

 

شخصي از نصرالدين پرسيد: «طالع شما در چه برجي است؟»

نصرالدين گفت: «در برج گوسفند.»

آن شخص تعجب كرد و گفت: «ما برج بره شنيده بوديم، اما برج گوسفند نه.»

نصرالدين گفت: «ده سال پيش طالع من در برج بره بود، بعد از ده سال شده برج گوسفند.»

 

نصرالدين به قبرستان رفته بود و سر قبري گريه مي‌كرد و مي‌گفت: چرا به من رحم نكردي و به اين زودي مردي؟»

رهگذري او را شناخت و جلو آمد و گفت: «نصرالدين تسليت مي‌گويم، اين مرحوم كيست كه اينقدر برايش گريه و زاري مي‌كنيد؟»

نصرالدين گفت: «قبر شوهر اول عيال من است كه مرده و اين بلاي ناگهاني را به جان من انداخته.»

 

نصرالدين داشت موعظه مي‌كرد. شخصي از او مسئله‌اي پرسيد.

نصرالدين گفت: «نمي‌دانم.»

آن شخص پرسيد: «پس چرا بالاي منبر رفته‌اي؟»

نصرالدين گفت: «من به اندازه علمم تا اينجا آمده‌ام، اگر مي‌خواستم به اندازه جهلم بيايم، به آسمان مي‌رسيدم.»

 

يك شب نصرالدين ساعت يك بعد از نصف شب از خانه بيرون رفته بود و توي كوچه‌ها مي‌گشت. داروغه‌اي به او رسيد و پرسيد: «نصرالدين اين وقت شب توي كوچه‌ها چه مي‌كني؟»

نصرالدين گفت:‌ «خواب از سرم پريده، حالا هر چه دنبالش مي‌گردم، پيدايش نمي‌كنم.»

 

يك روز نصرالدين مي‌خواست سوار اسبي شود. هر كاري كرد نتوانست. گفت: ‌«جواني كجايي كه يادت به خير.»

نصرالدين دور و برش را نگاه كرد. همين كه ديد كسي آن دوروبرها نيست، گفت: «خودمانيم، جواني هم هيچ پخي نبوديم.»

+ نوشته شده در  دوشنبه پنجم فروردین 1387ساعت 3:19  توسط فرنود میداودی  |